نهاد ریاست جمهوری - معاونت امور زنان و خانواده

روایت دکتر سمیه ادایی، متخصص زنان از تولد نادر نوزادی که در نخستین ثانیه‌های پس از وقوع زلزله کرمانشاه متولد شد



سمیه کوچک اولین نشانه ‌زندگی در زلزله

ﺳﻪشنبه 14 آذر 1396 - 11:48

درست در واپسین لحظاتِ زندگی چند صد نفر از هموطنانمان در کرمانشاه، در لرزان‌ترین ساعات زمین وقتی چشم‌ها از غم، رنج و اندوه بسته می‌‌شد و حنجره‌ها داغ بر دل نشسته را فریاد می‌زند گریه کودکی زندگی را دوباره معنا کرد. سمیه ادایی نه پزشک که فرشته‌ای بود که نیستی را به فاصله چند دقیقه به زندگی تبدیل کرد و این مرز باریک را طوری پیمود که نه فقط جان مادر و کودک نجات یابد که اعتماد و انسانیت و فداکاری بار دیگر در خاطر و باور انسان‌ها زنده شود. در 24 ساعت اول زلزله چندین کودک در کرمانشاه به دنیا آمده‌اند. روایت پر ماجرای نخستین تولد و همه آنچه در بیست و چهار ساعت زلزله بر مردم بخشی از کرمانشاه گذشته است را ساعت به ساعت از زبان دکتر سمیه ادایی و مادر و پدر سمیه کوچک اینجا بخوانید.

شب - داخلی- بیمارستان جوانرود

یک ساعت تا زندگی

سمیه ادایی پزشک متخصص زنان بیمارستان حضرت رسول جوانرود، مثل همیشه دو هفته آخر هر ماه را به کرمانشاه آمده تا در مناطق مرزی خدمت کند. امروز، بیست و یکم آبان ماه نود و شش مثل هر روز دیگر صبح را به ویزیت بیماران گذراند، بعد از ظهر چند زایمان و عصر کلینیک. مریم احمدی  با دردی که نشانه زایمان دارد به بیمارستان آمده از ثلاث باباجانی 50 کیلومتری جوانرود. ساعت نصب شده بالای دیوار شرقی سالن اصلی، ساعت 9 را نشان می‌دهد. ادایی معاینه را انجام می‌دهد. به ماما می‌گوید با توجه به وضعیت بچه صبر جایز نیست و اگر مادر تا یک ساعت دیگر آماده زایمان طبیعی نبود سزارین می‌شود. اما چه کسی از ساعتی بعد خبر دارد. تا یک ساعت دیگر نه جوانرود، نه ثلاث و نه کرمانشاه. که ایران زیر رو می‌‌شود.

شب- خارجی- حیاط بیمارستان

سی دقیقه تا زندگی

نظر فتاحی همسر مریم در حیاط بیمارستان راه می‌رود. هر دو اوج جوانی‌اند و سی‌دوساله. بعد از دو پسر بچه شش و هفت ساله، قرار است صاحب یک دختر شوند. کارگر است و با وانت پیکانش کار می‌کند. با اینکه بار اول نیست که این موقعیت را تجربه می‌کند اما باز هم بی‌قرار است، دست در دست یکی از پسرها پایان یک ساعت را به انتظار نشسته.

شب- داخلی- زایشگاه

پانزده دقیقه تا زندگی

به طور معمول در پانزده روز هفتاد بچه از جوانرود و مناطق اطراف با دستان ادایی حضور در دنیا را تجربه می‌کنند، مریم آخرین بیمار امروز است.  همکاران ماما دستگاه وارمر (دستگاه گرم کننده‌ای که کودک را بعد از به دنیا آمدن در آن می‌گذارند تا بتدریج دمای بدنش به محیط عادت کند) را روشن می‌کنند. ست و تخت زایمان را آماده کردند. ادایی برای یک دقیقه از اتاق زایمان خارج می‌شود تا تلفن همراهش را به شارژر وصل کند. صفحه گوشی روشن می‌شود. ساعت 21:45 را نشان می‌‌دهد. مریم هم دردش بیشتر شده، زمان طلایی زایمان طبیعی رو به پایان است، کمک بهیار به کمک مریم می‌‌رود تا او را به اتاق زایمان بیاورد. چند مامایی که امشب شیفت دارند، سر تخت زایمان تعارف می‌کنند که کدام یک برای زایمان بماند. ادایی وارد اتاق شده یک لرزه کوچک احساس می‌‌کند، می‌‌پرسد زلزله؟! همکارانش باور نمی‌کنند. اما حس می‌‌کند یک چیز غیر طبیعی و عجیب است به سمت اتاق مریم می‌دود.

شب- داخلی- ایستگاه پرستاری

دوازده دقیقه تا زندگی

تکان‌ها شدیدتر می‌شود. دیوار ایستگاه پرستاری شروع می‌‌کند به ترک خوردن و آنچه ادایی می‌بیند تصاویر فیلم‌های سینمایی را برایش تداعی می‌کند: صحنه آهسته تخریب شدن؛ ترک‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند و ریشه می‌دوانند روی تمام سطح دیوارها، پیش می‌روند و گسترش پیدا می‌کند. دیوار و سقف ریخته می‌‌شود. تکان‌ها طوری است که توان و تمرکزش برای رفتن پیش بیمار را از دست می‌دهد.در بهت و ناباوری فقط به ترک‌ها خیره می‌شود و می‌پذیرد که زندگی‌اش درست در همین لحظه تمام خواهد شد. تکان خوردن ستون‌ها به وضوح دیده می‌شود و بعد تاریکی. تاریکی مطلق با اینکه همه این اتفاقات چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد اما وقتی در دل ماجرا هستی لرزه‌ها و زمان تمام نشدنی به نظر می‌رسند. ادایی در آن لحظه مطمئن است اگر این لرزش‌ها، چند ثانیه، فقط چند ثانیه دیگر ادامه داشته باشد، کسی زنده از این ساختمان بیرون نمی‌رود. به سرنوشت تلخ دور از خانواده‌اش فکر می‌کند به اینکه اگر جنازه‌اش پیدا نشود مادرش چقدر غصه خواهد خورد. آخرین و شدیدترین لرزه اما برایش نهیبی است که از فکر و خیال دور شود. این دم‌آخری باید کاری کرد. برای بخشیده شدن. باید اشهد بخواند. اشهد اول تمام می‌شود و حالا نور همه ذهنش را روشن می‌‌کند و دربرمی‌گیرد. همه جا ساکن است. آرامتر از هر وقت دیگری. تا قبل از این هیچ وقت سفت بودن زمین زیرپایش آنقدر خوشحالش نکرده بود. روشنایی اما از ماورا نیست. برق اضطراری بیمارستان بلافاصله وصل شده. به خودش می‌‌آید و به یاد مریم و بچه. اگر از شدت فشار و استرس آسیب دیده و ناگهانی به دنیا آمده باشد چه؟ اگر برای مادر اتفاقی افتاده باشد؟ در کسری از ثانیه همه این اما و اگرها از ذهنش عبور می‌کند. جرأت ندارد وارد اتاق شود. گوش می‌خواباند. صدای گریه نوزادی شنیده می‌شود؟ نه شنیده نمی‌شود. بعد از یک دقیقه نفس حبس شده را به آرامی رها می‌کند.

منبع: ایران بانو

 

 



دیدگاه شما

نام :
پست الکترونیکی :
دیدگاه شما :
کد امنیتی را وارد نمایید :
Captcha