مادر شهید و صحبت هایی از جنس دل

خانم دکتر ابتکار، معاون رییس جمهور دلش خواسته بود خانه شهیدان بنی نجار بیاید. همان خانواده ای که در خاطره 161 از پیدا شدن قبر بی نشان پسر دومشان در بیابان خشک و بی آب و علفی در جنوب عراق پس از 34 سال نوشته بودم.

رحیم قمیشی

در بحبوحه ناآرامی ها رفتیم دیدارشان. خانه ای ساده در محله ای ساده تر. پدر و مادر هر دو بودند.

هر دو پیر شده بودند. هر دو لاغر، هر دو آرام، هر دو صبور. نمی توانستم توی چشم هایشان نگاه کنم.

خانم دکتر ابتکار، معاون رییس جمهور دلش خواسته بود خانه شهیدان بنی نجار بیاید. همان خانواده ای که در خاطره 161 از پیدا شدن قبر بی نشان پسر دومشان در بیابان خشک و بی آب و علفی در جنوب عراق پس از 34 سال نوشته بودم.

منصورشان سال 1361 در عملیات آزادسازی بستان شهید شده بود. دو سال بعد هم، محسن دنبالش رفته بود. و بعد از پایان جنگ داماد خانواده بنی نجار هم، یعنی امیر عطاپور، با جراحات شیمیایی شدیدش، مظلومانه شهید شده بود.

خانم ابتکار بی هیچ تشریفاتی آمده بود و متواضعانه پایین تر از مادر شهید نشست. می گفت چقدر آرام می شوم و چقدر انرژی می گیرم با دیدن مادران و پدران شهدا.

چند همکارش که آمده بودند می گفتند خانم دکتر بدون سر و صدا و تبلیغات مرتبا به دیدار خانواده شهدا می رود، به خصوص وقتی خسته می شود، وقتی دلش می گیرد، وقتی احساس می کند نیاز به دعای خوبان دارد.

اتاق پر بود از عکس بچه های نازنین شهید خانواده شهید بنی نجار، که می خندیدند. فضای اتاق و آرامشش جوری بود که احساس می کردم وارد بهشت شده ام. بی ریا، ساده و صمیمی.

مادر شهید یاد آن روزها افتاده بود که دور و برش شلوغ تر بود. یاد خداحافظی اش با بچه هایش.

همه خاطرات و صحبت هایش از جنس دل بودند.

می گفت منصورم که می رفت صورتش آنقدر قشنگ شده بود که از نگاه کردنش سیر نمی شدم.

بعد از خداحافظی دویدم دنبالش تا سر کوچه، دوباره ببینمش... ولی رفته بود.

پیکر منصور نازنینش سی و چند روز توی دشت جنوب زیر آفتاب و باران ماند و بعدش آمد.

از محسن اش که می گفت آه عمیقی می کشید. می گفت بعد از شهید شدن منصور به او می گفتم راضی نیستم تو هم بروی. روزی محسن با احترام آمد، دستم را بوسید و آیه ای را برایم خواند.

- مادر شنیده ای خدا گفته ما بار هیچکس را به دوش دیگری نخواهیم گذاشت. "لاتَزِرو وازِرَه وِزرَ اُخری"

گفتم می دانم محسن جان!

و ادامه داد

- منصور تکلیف خودش را انجام داد مادر! من فردا نزد خدا چه جوابی بدهم؟ او نمی تواند بار من را بردارد!

می گفت ناگهان دهانم بسته شد...

و دیگر هیچ وقت نتوانستم بگویم نرو، تا وقتی که او هم شهید شد... حالا سی و چهار سال است آرزویم شده یک روز قبر پسرم را در بغل بگیرم.

پسر شهید عطاپور هم بود. با تواضع و کمرویی از دردهای جانفرسای پدرش گفت. از وقتی جنگ برای همه ما تمام شد و برای او و پدر و مادرش تازه دردها شروع شده بود، و تنها شهادت امیر، مرهم دردهایش شد...

محسن نوذریان وقتی پیدا کردن قبر محسن را با جزئیات تعریف می کرد، مادر محسن گوشش هایش را تیز کرده بود و با دقت گوش می داد. اشک نمی ریخت ولی همه وجودش انگار تمنای خاک پسرش شده بود.

پدر صبور شهید بی هیچ حرفی فقط گوش می کرد، وقتی مادر شهید گفت "یعنی من هم می تونم برم سر قبرش... خیلی دلم تنگش شده"

دیگر اشک همه مان درآمد... مادر شهید مظلومانه تنها آرزویش را می گفت:

- من همین رو تنها از خدا خواستم.

 

سی سال از جنگ گذشته ولی ما چه می دانیم در دل پدران و مادران شهدا چه می گذرد...

از پله های تنگ خانه پایین می آمدم. صدای آرام مادر شهیدان منصور و محسن و امیر توی گوشم بلند سوت می کشید.

- محسن راست می گفت که هیچکس فردای قیامت بار دیگری را به دوش نمی کشد... من نتوانستم بگویم نرو جبهه! هیچکس بار دیگری را به گردن نخواهد گرفت...

حالا مسئولان کشور ما می دانند!؟

فردا بار گناهان و کوتاهی هایشان را بخاطر کسی نمی بخشند!

فردا تنهایی مقابل خدا خواهند ایستاد!

مقابل مردم و وجدانشان...

فردا نمی توانند بگویند فلان مصلحت نگذاشت کار درست را انجام دهم...

فردا هیچکس جای دیگری پاسخ نخواهد داد!

تو که استاندار بودی، تو که نماینده مجلس بودی، تو که وزیر بودی، تو که رییس جمهور بودی، تو که مقام عالی کشور بودی، و اختیار داشتی، چه پاسخی داری؟!

چه کردی برای همین مردمی که همه چیزشان را برای کشورشان دادند... ایستادند تا شما بشوید مسئول...

آیا مثل محسن، مثل مادرش، باور دارید فردا هیچ کس بار کارهای نکرده تان را بر نخواهد داشت.

فردا تنهای تنها خواهید ماند، خودتان و اعمالتان...

بی هیچ توجیهی!

شک ندارم اگر همه باور کنیم فردا باید بار خودمان را برداریم خیلی چیزها عوض خواهد شد...

خیلی از مصلحت های بیخود کنار خواهند رفت.

حتما خیلی از مسئولین، به روز حساب و کتاب اصلا اعتقادی ندارند!

15 دی ماه 1396

-----