کتابی از روایت زندگی و خاطرات شهید محمد نجفی
«میخک» راز عطری 40 ساله را روایت میکند
اعظم نجفی نویسنده کتاب «میخک»، خاطرات زندگی پدر شهیدش محمد نجفی را از زبان مادر خود یعنی همسر شهید بازگو کرده و درسهای گرانمایهای به مخاطبان حوزه ادبیات دفاع مقدس تقدیم میکند.
اعظم نجفی، دختر شهید نجفی میگوید: تصمیم گرفتم برای ماندگار شدن ابعاد مختلف زندگی پدر شهیدم، خاطرات مادرم بهعنوان همسر شهید را مکتوب کنم در حقیقت این خاطرات همان قصه ها و زمزمه هایی است که مادرم هر شب در دوران کودکی ما بازگو میکرد.
یکم مردادماه 1362 درست زمانی که 3ساله بودم پدرم را در عملیات والفجر2 و در مناطق عملیاتی حاج عمران پیرانشهر از دست دادم. اما این آخرین لحظه لمس پدر نبود چرا که 40 سال است حضورشان در جمع ما رمزگونه مستمر است.
سری اول اعزام پدر به جبهه، مادرم راضی بود حتی وقتی پدرم با جراحت و موج گرفتگی برگشت آمادگی پذیرش همسری جانباز را داشت اما در پیش از دومین اعزام پدرم، 19 ماه مبارک رمضان در عالم خواب میبیند که در رکاب امام حسین(ع) است اهل معرفتی به ایشان گفته تعبیر این خواب شهادت است. درست پیش از دومین اعزام مادرم بیتابی می کند اما پدرم بهرحال رضایت مادرم را جلب میکند و زمانی که عازم میشود در جیب کاپشنشان چندعدد گل میخک بود. بعد از شهادت پدرم دوستان می گفتند مادرتان این گلها را گذاشته که شاید بوی گل پدرت را وسوسه کند برای بازگشت به خانه اما نه تنها این چنین نبوده بلکه هنوز بعد از گذشت 30 سال از رفتنشان این گلها در جیب کاپشن وجود دارد و حتی از روی لباسش میشود متوجه میخک بودن گلها شد.
این نویسنده جوان با اشاره به دلیل نامگذاری کتاب افزود: شبی که تصمیم گرفتم نوشتن کتاب را شروع کنم ذهنم درگیر این بود که اسم کتاب را چه بگذارم تا اینکه یک شب احساس کردم فضای خانه مملو از بوی عطر میخک شده است. نتوانستم بی تفاوت رد بشوم بو کشیدم وتا رسیدم به کاپشن پدر دیدم در همان تاریکی شب بوی عطر میخک همه فضای اتاق را پر کرده همان لحظه متوجه شدم این نشانه ای است برای من که نام کتابم را «میخک» بگذارم.
«میخک» روایتی عاشقانه اما عینی از رشادتها و فعالیتهای پدرم قبل و بعد از انقلاب است. تجربه هایی عاشقانه که از زبان مادرم به عنوان همسر شهید روایت شده و امروز حتی بعد از گذشت بیش از 4 دهه از شهادت پدرم در لحظه ها و ثانیه های زندگی مادرم میتوان دلیل این عاشقانه را شاهد بود چون مادرم هم به وقت دلتنگی هم به وقت شادی احساسش را هنوز میبرد سر زمین کشاورزی پدرم؛ انگار آنجا خلوتگاهی است که خاطرات گذشته باعث میشود جان تازه ای به مادرم تزریق شود.
همیشه مادرم در مرور خاطرات آن روزها می گوید «ما هیچ چیز نداشتیم نه خانه ای نه ماشینی و نه حتی حقوق ثابتی اگرچه از داشتن بدیهیات زندگی محروم بودیم اما تا دلتان بخواهد وفور نعمت عشق داشتیم؛ اما عاشق هم بودیم جان و عمرمان برای هم میرفت و حقیقتا در آن شرایط سخت بود که دوست داشتن معنی میشد».
من اصلا احساس نمیکنم پدرم دیگر نیست چون حضورشان را کاملا احساس میکنم. مأمن من مزار و زمین کشاورزی همسرم هست که هنوز نگه داشتهایم . دائم منتظرم که زمانی فرصت نصیبم شود تا به گوشه خلوت انس بروم.