قرار همدلی
شهر آرام شده، اما کوچههای ذهنم هنوز شلوغاند.
شهر دیگر صدای انفجار نمیدهد. خیابانها خلوتند، آسمان آبیست. اما در من هنوز غوغاست.کوچههای ذهنم پر از صداست، تصویرها، اگرها، ترسها، ناتمامها.نه آنقدر خطر بیرونی هست که فرار کنم، نه آنقدر امنم که آرام بگیرم. یخ زدهام.
ایستاده در میانهی «آرامش بیرونی» و «آشوب درونی».
این همان فریز است: جایی که نه میجنگیم، نه فرار میکنیم — فقط از درون خاموش میشویم.
اما ذهن هنوز کار خودش را میکند:میپرسد «اگر دوباره بشود چه؟»
و من، از موقعیتهای چالشی، از احساسهای سنگین، اجتناب میکنم.زندگی را به تعویق میاندازم تا همه چیز «کاملاً امن» شود.
اما در ACT یاد میگیریم که افکار فقط افکارند. اجتناب شاید در لحظه آرام کند، اما در بلندمدت ما را از زندگی دور میسازد.
پس شاید لازم نباشد منتظر پایان شلوغی ذهنم بمانم. شاید بتوانم با همین شلوغی، قدمی کوچک بردارم. و به خود بگویم:
«صدایت را میشنوم ذهنم… من اینجام. با تو، اما در حرکت.»
وعده دیدار: یکشنبه29تیرماهساعت 17 عصر
لینک ورود:https://meet.google.com/qbx-aazk-taz