معاون رییس جمهور در امور زنان و خانواده به مناسبت روز شهدا (22 اسفند) با خانواده شهیدان پایدارفر دیدار کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی معاونت امور زنان و خانواده، در این دیدار معصومه ابتکار با عرض احترام به پیشگاه شهیدان و خانواده های آنان گفت: یکی از برنامه های مستمر این معاونت دیدار با خانواده های شهداست که آن را بسیار غنیمت می دانیم.
وی افزود: این دیدارها برای ما منبع الهام است و از آن انرژی و انگیزه می گیریم و خداوند را شاکریم که چنین توفیقی را نصیب کرده است.
مادران سه شهید، مجتبی، مرتضی و محمود پایدارفر در این دیدار خاطره شهادت سه پسر شهیدش را بیان کرد.
خانم سلطان خواش گفت: مجتبی 17 سال داشت و دلش میخواست همانند دو برادرش به جبهه برود، اما به خاطر سن کم اجازه اعزام به جبهه نمیدادند. بالاخره با اصرارفراوان توانست برگهای از بسیج بیاورد تا رضایت ما را بگیرد و پدرش پای آن را امضا کند. زیرا بدون رضایت نامه اعزامش نمی کردند. اما حاج آقا به مجتبی گفت «شما که امام را دوست داری، درس میخوانی و عضو بسیج هم که هستی؛ دیگر چه فرقی دارد که در جبهه باشی یا پشت جبهه» پس من رضایت نامه را امضا نمیکنم.
وی ادامه داد: نزدیک نماز صبح بود که مجتبی پیش من آمد تا رضایت نامه اش را امضا کنم. به او گفتم تا زمانی که پدرت راضی نباشد نمیتوانم آن را امضا کنم، اما مجتبی بعد از سخن من حرفی زد که منقلبم کرد. او گفت «اگر دشمن بر ما و کشور مسلط شود دیگر درس خواندن معنا ندارد». این حرفش باعث شد رضایت نامه را امضا کنم.
خانم خواش گفت: مجتبی چندبار از جبهه به خانه آمد و بازگشت که در آخر شهید شد و 11 سال هم جسدش نیامد.
این مادر سه شهید درباره نحوه شهادت مجتبی گفت: یکی دیگر از پسرانم به نام مرتضی مجروح می شود که مجتبی او را بر دوش می کشد تا به عقب ببرد، اما در همین حین گلوله ای به پهلوی مجتبی میخورد، آرام بر زمین مینشیند و شهید میشود. گویا تعداد مجروحان آنقدر زیاد بوده که مجتبی را نمیتوانند به عقب بیاورند.
وی اضافه کرد: مرتضی بعد از چند روزی استراحت با پای زخمی، کتانی اش را پوشید و به جبهه بازگشت. گفتم «وقتی حالت خوب نیست کجا میروی؟ میخواهی دست و پا گیر بقیه شوی؟» اما مرتضی گفت که به کتابخانه میروم و به زخمیها و رزمندگان کمک میکنم. چند روز بعد خبر شهادت مرتضی هم آمد و جنازهاش را بعد از مدت زمانی آوردند.
مادر شهیدان ادامه داد: ما برای مرتضی مراسم ختم گرفتیم، البته در آن زمان هنوز جسدی را به ما تحویل نداده بودند. چند ماه بعد نزدیک عید بود دیدم پاسداری جلوی کوچه منزل ما میآید و میرود، اما حرفی نمیزند. ظهر که همسرم به خانه آمد به او گفتم «حاج آقا یک پاسداری جلوی خانه میآید، اما حرف نمیزند و میرود.» در حین صحبتهای ما، بالاخره در خانه را زد و گفت: شما را خیلی خوب میشناسم! شما پدر و مادر دو شهید هستید که پسر دیگرتان هم الان در جبهه است.
خانم خواش افزود: هنوز حرفش تمام نشده بود که فهمیدم داستان از چه قرار است. حاج آقا با او در حال صحبت بود که سریع تلفن را برداشتم و با پاپگاه تماس گرفتم. گفتم من همسایه خانواده پایدار هستم، یک آقایی آماده جلوی در خانه آنها، میخواهیم بدانیم فرزند دیگر آنان هم شهید، اسیر یا زخمی شده؟ گفتند «بله؛ بنده خدا شهید شده، اما جوری به مادرش بگویید که حالشان بد نشود.»
او اضافه کرد: گوشی را زمین گذاشتم و به روی خودم نیاوردم که چه اتفاقی افتاده، گفتم «حاجی خستهای تازه از سر کار آمدی بیا برایت غذا بکشم و بعدش هم سریع دوش بگیر و لباس سیاه بر تنت کن و آماده شو که برویم منزل رفیق پسرمان؛ چون رفیق محمود شهید شده.» هیچوقت نفهمیدم که آن پاسدار به حاجی گفت که محمود شهید شده یا نه. چون هنوز حاجی ناهار نخورده بود که یک دفعه منزل ما شلوغ شد و از مسجد، بسیج و همه جا برای تسلیت آمدند.
مادر سه شهید گفت: همیشه ممنون خدا بودم و هستم. حضرت زینب هرچه که داشت در راه اسلام داد، ما که کاری نکردیم، وظیفهمان هم بوده که پسرانمان را در راه اسلام، خدا و کشور بدهیم. انشاالله که خداوند قبول کند.
این دیدار خانم ها نرگس کریمی همسر و خواهر شهید، الهام ساوالان پور همسر جانباز و خواهر شهید، نفیسه نعمت زاده فرزند آزاده و جانباز و آقای مجید اکباتانی جانباز که از همکاران معاونت ریاست جمهوری در امور زنان و خانواده هستند، حضور داشتند.